92.خواب
تازگیا خیلی خیلی تو خواب میچرخی ... بعضا 4 دست و پا میری و یه جای دیگه میخوابی! دیشب این کار رو کرده بودی و من داشتم میمردم تا یافتمت:)) بیدار شدم دیدم تو جات نیستی ... آخه یه بار تو نوزادیت خونه ی مامانی اینا خوابیده بودیم و تو بین من و بابایی بودی یهو بیدار شدم دیدم نیستی ... داشتم سکته میکردم ... رفتم بالا سر مامان اینا دیدم اونجا هم نیستی بعد رفتم اتاق اشکان دیدم رو سینه ش خوابیدی:* گفت داشتی نق میزدی و بردتت که ما بیدار نشیم:) دیشب هم همون حال شدم ... بعد خوب آدم از خواب که پامیشه قدرت تشخیص نداره چند ثانیه ... فقط نبودی و من ترسیدم ... تا دیدم رفتی نزدیک تلویزیون و همونجا خوابت برده!!! اونم دمر! بغلت کردم گذاشتمت سر جات ولی بعدش گفتم کاش عکس گرفته بودم:دی نصفه شبی:))
پ.ن : دیروز عصر بالاخره دیدم دندونت پیله کرده:* حالا کی دربیاد خدا داند! دندون جلو سمت چپ خودت که سمت راست ما دیده میشه:)
راستی یه پروسه هم هر روز داریم ... باید انگشتای دستت رو دونه دونه گاز بگیرم و هر هر بخندی برام:دی کف دستت نیز همینطور! بعد میرسیم به انگشتای پات و کف پات:* قربونت برم من:*
این عکس هم مال 2 هفته پیشه که خونه ی مامانبزرگه موندیم که صبح زوددددددددددد بیایم همدان! بعد صبح زنعموی گیجت ریموت پارکینگ رو برد سر کارش ... بعد با آژانس فرستاد و بعد! فهمیدیم ریموت ماشین خودشونه!!! بعد در آخر بابا مرتضی رفت ازش گرفت:دی البته ربطی به این عکس نداره فقط یادآوری بود:))

اول اونوری بودی بعدش اینوری شدی:دی


92.خواب
